من حافظ

اگراید زنم یک شب وبوسد دست بابا را

به خال بینیش بخشم سمرقندو بخارا را

کباب و جوجه وپاچین به روی میز بعضی ها

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

چرا هی میکشی ریمل چرا هی میزنی پنکک

به اب و رنگ وخال و خط چه حاجت روی زیبا را

تو گفتی مرغ پیدا شد و بعدش تخم مرغ امد

کسی نگشود ونگشاید به حکمت این معما را

شنیدم گفت بابایم که امروزه نمی فهمند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

(امیر حسین خوشحال)

 



ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید